بزرگسالی

کم کم حس می‌کنم وارد یه دوره گذار بین نوجوانی و بزرگسالی شدم. انگار که از اون حس مرکز جهان بودن، عطش رسیدن به رویاها، تفاوت داشتن با کل بشریت و لبریز بودن از احساسات و افکار می‌رسی به یه حالتی از ناچیز بودن. یهو می‌فهمی اونقدر هم مهم و متفاوت نبودی، اونقدر هم قدرت نداشتی روی سرنوشتت. شدی یه نسخه مشابه و حتی شاید بدترکیب‌تر از رفتارها و خلأهای پدر و مادرت؛ همون‌هایی که وقتی یه نوجوون زشت بودی، شرور داستان زندگیت بودن. همون‌هایی که مدام نقدشون می‌کردی و قسم می‌خوردی هرگز مثل‌شون نمی‌شی چون ننگی بالاتر ازش نبود. پس آرزوهات کم کم از دنبال کردن هنر و موسیقی و ادبیات یا بهترین شدن توی هر چیزی تبدیل می‌شه به داشتن یه کار ثابت و حقوق بخور نمیر و شاید یه سرپناه که بتونی طبق سلیقه خودت چهارتا بشقاب چینی‌ای رو که از سمساری گرفتی داخل کابینت‌هاش بچینی. همینقدر نمور و به درد نخور. همینقدر مایه خجالت و سرافکندگی. بهرحال، این شتریه که دم خونه هر کسی می‌شینه. ولی شاید این برای من بهتر باشه؛ چون از دست و پا زدن خسته شدم. بذار با تمام وجود زشتی و بی‌خود بودن، معمولی و بازنده بودن رو در آغوش بکشم. بذار امیدوار باشم یه روز فرزند من یا خودم در زندگی بعدی تمام دنیا رو تحت تاثیر قرار می‌ده. برای منِ امروز، همینکه با هر بار دیدن خودم در آینه حسی به جز انزجار از دهنم بیرون بریزه کافیه. اینکه بدونم یکی، یه جایی اون بیرون دوستم داره. 

null

  • نظرات [ ۸ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • جمعه ۹ آذر ۰۳

    ?What have they done to us

    .I mourn the most for all the things that I never said

    • جوجه کلاغ زشت
    • پنجشنبه ۱ آذر ۰۳

    نمی‌دونم

    *:・゚✧*:・゚

    وسط کارگاه اکسل اومدم اینجا به امید اینکه ضبطش رو بعدا ببینم. انگشت شصت دست راستم انگار در یک مرحله قبل از فلج شدنه، برای همین تایپ کردن با کیبورد لپتاپ راحت‌تره. دلم برای پیچوندن و پناه آوردن به اینجا تنگ شده بود.

    داخل یه کانال دیلی جوین شدم که مال یک خانم روسی زیباست. اینکه چطور پیداش کردم البته خودش یک داستان جداست که اینجا جای گفتنش نیست، ولی خب می‌خواستم بگم که همین چند ساعت پیش چند تا عکس و یک ویدیو از خودش آپلود کرد درحالی که توی قطار بود و داشت اسکرپ‌بوک درست می‌کرد. همه چیز زیادی تر تمیز و aesthetic بود؛ درست مثل فیلم‌ها. انگار که خانم روسی از پینترست برای تولید محتوا پول می‌گرفت یا اصلا خودش از سهام‌داران اصلی این پلتفرم بود.

    چون صدای این مدرس اکسل توی گوشمه نمی‌تونم خوب تمرکز کنم و هی یادم می‌ره می‌خواستم چی بگم. درباره این خانم روسی گفتم تا بعدش اضافه کنم چرا زندگی من، یا شاید هم ما، اینطوری نیست. به نظر می‌اومد بدون دغدغه جدی‌ای درباره آینده که از پا درش بیاره داره زندگی می‌کنه. بدون مشکلی با چهره‌اش، بدنش، وضعیت مالیش و ... . نمی‌خوام کسی بهم بگه از روی ظاهر قضاوت نکن و فلان. حداقل اون یه چیزی برای تظاهر و خوب جلوه دادن همه چیز داره ولی ما چی؟ سگ ریده تو بختت جوون ایرانی.

    بازم می‌خواستم بنویسم ولی فکر کنم همینقدر حق مطلب رو ادا کنه، آخه نمی‌خوام طولانی شه. فقط می‌خواستم ستاره رو روشن کنم و کم کم تمرین کنم تا به وبلاگ‌نویسی برگردم. گور پدر تجربه‌های تلخی که بیان بهمون داد؛ تهش اینجا از بقیه جاها امن‌تره و آدم‌هاش کمتر قضاوتت می‌کنن. خلاصه که می‌دونم پرت و پلا شد ولی باز از هیچی بهتره. به امید اینکه دفعات بعدی حرف‌های شنیدنی‌تری برای گفتن داشته باشم. اکسل هم خیلی خسته کننده‌ست.

    .

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۰۳

    the strength of scars </3 (repost)

    • جوجه کلاغ زشت
    • شنبه ۳۰ تیر ۰۳

    ای کاش شوکران، پس شهامت من کو؟

    گفتی که‌:

    "آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد."

    اینک امید من، تو بگو آفتاب کو؟

    - از حمید مصدق.

    nullnullnull

    • جوجه کلاغ زشت
    • شنبه ۱۶ تیر ۰۳

    2112

    null

    می‌خواستم قسمت آرشیو اسفندم خالی نباشه برای همین دارم می‌نویسم. طبق معمول نمی‌دونم از کجا شروع کنم چون زمان خیلی سریع می‌گذره و اتفاقات قطاری پشت سر هم سراغم می‌آن و من حتی وقت این رو ندارم که بفهمم دقیقا دور و برم چه خبره. حالا که زبانم تموم و دانشگاهم مجازی شده وقت بیشتری دارم برای رسیدن به کارهای دیگه و با اینکه هنوز قدم بزرگی بر نداشتم، همین که این اواخر حوصله به خرج دادم تا ضبط کلاس‌ها رو گوش کنم و جزوه‌هام رو کامل کنم کمی خوشحالم می‌کنه. نکته دیگه‌ای که می‌تونم درباره دانشگاه بهش اشاره کنم هم‌کلاسی‌هامه. آدم‌های عجیبی هستن و با اینکه سعی می‌کنم با همه رفتار دوستانه داشته باشم ولی حس می‌کنم به راحتی قضاوت می‌شم و جالب به نظر نمی‌رسم؛ که البته این حس رو نسبت به تمامی روابطم دارم‌. ولی در کل دانشگاه اونقدر هم جای بدی نیست چون من از الآن دلم براش تنگ شده و همونطور که به هیون گفتم، دوست دارم دوباره توی صف سلف وقتم رو هدر بدم. 

    مورد بعدی اینه که متوجه شدم نمی‌تونم سریع کسی رو حذف یا جایگزین کنم. در این چند ماهی که دانشجو بودم قطعا با چند نفر دوست شدم و سعی کردم خیلی خوش برخورد باشم که البته گاهی هم awkward به نظر رسیدم به خاطر این تلاش مضاعفم. به علاوه، مشکلی هم با دایره ارتباطیم در محیط دانشگاه ندارم. (جز چند تا هم‌کلاسی که خب توی هر مقطعی هستن و آرزو می‌کنی از پنجره پرت بشن پایین.) با این حال اگر ازم بپرسن اسم دوست‌هات رو بگو بعید می‌دونم به اون‌ها اشاره‌ای بکنم یا اگر هم ازشون بگم جزو آدم‌های آخر لیست خواهند بود چون همونطور که دیر حذف می‌کنم، دیر هم با آدم‌های جدید انس می‌گیرم. شاید در ظاهر به نظر برسه انسان وفاداری هستم ولی تا اینجا چیزی جز ضرر برام نداشته. من اینقدر می‌مونم که آخرش مثل یه آشغال دور انداخته بشم که تازه در این صورت هم فارغ از علت اصلی این اتفاق، طوری که انگار مکانیسم بدنمه به خودسرزنش‌گری رو می‌آرم. 

    ولی خب، با همه این‌ها که البته آسون هم نبودن، زندگی ادامه داره و من هم فعلا جلو می‌رم تا ببینم چی می‌شه. و با اینکه بی‌ربطه ولی دلم برای وقتی که بیان این موقع از سال واقعا حال و هوای عید داشت و کل وبلاگ‌ها مشغول نوشتن از لبخند‌هاشون بودن تنگ شده.

    .I hope you leave and don't come back cause I'm cold

    پی‌نوشت: قبل از بسته شدن کامل پرونده ۱۴۰۲، می‌آم و یه پست مفصل درباره سالی که گذشت می‌نویسم. لبخند‌ها و گریه‌های امسال بمونه برای اون موقع اما نوروز هر کسی که وبلاگم رو می‌خونه پیشاپیش فرخنده باشه. ♡

    • جوجه کلاغ زشت
    • دوشنبه ۲۱ اسفند ۰۲

    God had different plans for us

    nullnullnull

    نمی‌دونم واقعا چرا هیچ وقت نیروی تغییر ندارم. الآن هم اومدم بنویسم نصف تعطیلاتم رو هیچ غلطی نکردم. دو روزش رو مثلا داشتم مطلق استراحت می‌کردم اگرچه هنوز خسته‌ام، دو روزش رو استرس داشتم برای تعیین سطح زبان، بقیه‌ش هم نشستم غصه خوردم و اصلا یادم رفته بود قرار گذاشته بودم با خودم که یه حرکتی بزنم. شاید زود باشه برای اعلامش ولی گویا باز هم شکست خوردم. شاید هم از این یک هفته باقی مونده که به احتمال زیاد با استرس کشیدن برای انتخاب واحد هدر می‌ره بهتر استفاده کنم. 

    خلاصه که آرزو می‌کنم حس‌های قشنگ، دلگرمی‌ها و انگیزه‌های کوچیکی که یهویی سراغ آدم میان خیلی عمیق‌تر و موثرتر می‌بودن. من برای پر و بال دادن بهشون واقعا کم‌جونم. 

    Maybe we were right
    It was good to say goodbye
    Happy ever after doesn't last
    We both knew it was time
    To leave those times behind
    Let's hope that down the road
    We'll cross our paths
    So, we could look back and laugh

    • جوجه کلاغ زشت
    • جمعه ۲۰ بهمن ۰۲
    Wabi Sabi is the art of accepting your scars, even without trying to draw any stars around them

    —★

    من یه کلاغم که سال‌هاست دنبال بارونه.

    —★

    آبی خاکستری سیاه

    —★

    چه سرنوشت غم‌انگیزی
    که کرم کوچک ابریشم
    تمام عمر قفس می‌بافت
    ولی به فکر پریدن بود
    - حسین منزوی

    —★

    .to wander, is to live here
    - غزل
    پیوندها