«ما کجاییم؟»
ماهی پرسید.
«کف اقیانوس.»
مرجان جواب داد.
«پس چرا نمیتونم نفس بکشم؟»
مرجان چیزی نگفت. ماهی روی شنها و زیر آفتاب خوابیده بود.
روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.
—★
«ما کجاییم؟»
ماهی پرسید.
«کف اقیانوس.»
مرجان جواب داد.
«پس چرا نمیتونم نفس بکشم؟»
مرجان چیزی نگفت. ماهی روی شنها و زیر آفتاب خوابیده بود.
روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.
—★
یه حسی بین دست و پا زدن برای تنفس و مرگ می موند TT ولی در حینِ لطافت توصیف شد
بچه بودم یه آکواریوم کوچولو داشتم تو اتاقم.
توش دوتا دلقک ماهی و یه مرجان بود. دلقک ماهی بزرگه اسمش مارلین بود، کوچیکه نمو.
وقتی مارلین مرد، نمو هم دیگه از توی خونه مرجانی بیرون نمیومد؛ انگار از زندگی خسته شده بود. یه روز نمو رو هم مرده بین دستای مرجان دیدم.
بعد از اون دیگه هیچ وقت برای خودم آکواریوم نداشتم.
سلام
وقت بخیر
ازتون دعوت می کنم یادداشت ها و دلنوشته هاتون رو تو ویترین هم منتشر کنید
https://cafebazaar.ir/app/ir.vitrin.app
+ شبکه اجتماعی ویترین تو زمان اختلال اینترنت هم در دسترس هست و میتونید ارتباطتون رو با خوانندگان حفظ کنید
ممنون