°null°

پریروز بالاخره ترم ۵ با فرستادن کار کلاسی یکی از درس‌هام تموم شد. جالبه که تا هر ترم تموم بشه من پیر می‌شم ولی دوران لیسانس داره خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرشو می‌کردم می‌گذره. مطمئن نیستم خیلی دلم برای این روزها تنگ بشه... اونقدرها هم برای من خاص نبود. دوست‌های خوبی پیدا کردم و با یکی از بهترین اساتید زندگیم آشنا شدم ولی بقیه‌اش؟ قراره به سمت زباله‌دونی حافظه‌ام هدایت بشه. گاهی از ته دلم به آدم‌هایی که واقعا عاشق دوران دانشجویی‌شون هستن حسودیم می‌شه. با خودم فکر می‌کنم مشکل از دانشگاهمه؟ از رشتمه؟ یا شاید صرفا پسرهای احمق همکلاسیم؟ و خب اگر بخوام با خودم صادق باشم، به گمونم مشکل اصلی منم. انگار اون بخشی از مغزم که مسئول حس نوستالژی و دلتنگی برای گذشته‌ست یکم خرابه، و شاید همین بزرگترین دلیل آمادگی همیشگی من برای رها کردن، حذف کردن و قطع ارتباط کردنه. دروغ چرا، وقتی به پپرونی‌های یهویی‌ای که با بچه‌ها خوردم، کتاب شعر مفتی که گرفتم، اونوهایی که بازی کردم و ولگردی‌هایی که باعث شد وارد جهان موازی بشم فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم. ولی این با آرزوی برگشتن به عقب فرق داره. و من همون اندازه که از آینده می‌ترسم، از گذشته هم فراری‌ام. 

بگذریم‌. فعلا سرم با یه کیدرامای جدید گرمه و همین خوبه.