بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن. بخشی از من هست که میون قدم‌های لرزونت اینقدر گره خورده که وقتی ایستادی، تبدیل شده به یه گوله کاموا. مفاصل انگشت‌هام هنوز لا به لای بوسه‌های گاه و بی‌گاهت وول می‌خورن و هر نفسی که می‌کشم وارد ریه‌های کبود تو می‌شه. بخشی از من هست که روی پوست سرت نشسته و به موهای همیشه نم‌دارت چنگ می‌زنه تا پایین نیوفته. با زانو‌های من فرار می‌کنی و می‌ذاری شیرینی من بین دندون‌های چفت شده‌ات بپوسه، پس سایه‌ سنگینم رو روی شونه‌هات می‌اندازم تا آهسته‌‌تر دور بشی. بخشی از من هست که پشت شیار‌های مغزت از ترس کابوس‌هایی که هر لحظه تکرار می‌شن پنهون شده. ستون فقراتم مثل یه شال دور گردنت می‌پیچه و گوشت تنم مثل آخرین قطره‌های اشکت روی زمین می‌ریزه. من رو نمی‌شنوی چون آخرین صدایی که داشتم رو با ترس قورت دادی و اجازه دادی تمام پوستم مثل کفن بدنت رو بپوشونه. بخشی از من هست که مثل ضربان‌های قلب فرسوده‌ات به پشت پلک‌هات ضربه می‌زنه تا بیدار بمونی. استخون‌هایی که با خاطراتت پوک‌ شدن رو از اعماق وجودم بی درد و تردید بیرون کشیدم تا اسکلت ناقصت رو دوباره سر پا کنم‌. بخشی از من هست که مثل یه غده زیر گلوت جا خوش کرده و تو پیله‌ای هستی که امید داره پروانه‌اش کنه. تو چند قدم بالا‌تر بین زمین و آسمون معلقی و با آفتاب یکی شدی، من یه لکه بزرگ خونم که پاشیده شده‌ روی آسفالت و نور تو تبخیرش نمی‌کنه، فقط می‌سوزونه. بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن، تا شاید جوونه بزنی.

روز دوم: گاهی وقت‌ها حس می‌کنم یه بخشی از من داره یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

—★

پی‌نوشت: با نظراتتون اینجانب رو خوشحال کنید. 3/>