to my eclipse ~

Thank u
Sasha Alex Sloan
Magic Spirit

null

دلم می‌خواست توی این آشفتگی‌ها تولد بهتری داشتی. دست کم با دست خالی می‌دیدم‌ات و درحالی که موهای فرفری‌ات رو برات شونه می‌کردم، تو از احساسات‌ات برام می‌گفتی. شاید من اونقدری باهوش نباشم که متوجه شم منظورت چیه ولی بارها گفتم، حداقل شنونده خوبی هستم.

شرایط سخت جزو کلیشه‌هایی شده که هر روز موقع بیدار شدن از خواب باید باهاش سر و کله بزنی تا وقتی که می‌خزی زیر پتو و سعی می‌کنی مغزت رو برای چند دقیقه خاموش کنی تا خوابت ببره. ولی همیشه یکی پیدا می‌شه تا با بی‌حوصلگی به این چرخه نگاه بکنه و بعد بگه چقدر خسته‌کننده!

حالا اینجا نقطه شروعه، نقطه تولد، نقطه تغییر. و خودت بهتر می‌دونی اون قهرمان جسوری که قراره این کلیشه رو برای همیشه از زندگی‌ات حذف بکنه خودتی که البته ساده هم نیست. اعصاب جنگیدن می‌خواد و پای دویدن و بال پریدن. 

جوری نیست که بخوام این ها رو برای اولین بار بهت بگم. خودت بهتر می‌دونی‌شون پس فقط می‌خواستم توی روزی که می‌تونه همون تولد دوباره باشه نه صرفا پیرتر و شکسته‌تر شدن برات یادآوری‌شون کنم.

بذار این رو هم یادآوری کنم که به جای تموم آدم‌های زندگی‌ات، من بهت افتخار می‌کنم. من تحسین‌ات می‌کنم که تا امروز زنده موندی و اجازه دادی ریه‌هات خنکی اکسیژن رو تبدیل به نفس‌های خسته‌ات بکنن. بهرحال خیلی‌ها از همین هم فرار می‌کنن و زود جا می‌زنن که امیدوارم تو هیچ‌وقت وارد اون دسته "خیلی‌ها" نشی.

حالا تصور کن بعد از خوندن این تبریک تولد چیزهای قشنگی در انتظارته. چیزهایی که دلیل‌شون می‌تونم من باشم. مثلا...

مثلا فکر کن الآن دارم کیک درست می‌کنم. آره می‌دونم هیچ سررشته‌ای از آشپزی و شیرینی‌پزی ندارم ولی who cares؟ بهرحال که تو مجبوری بخوری‌اش. قراره با توت‌فرنگی و خامه وانیلی تزئین بشه. ریسه‌هایی رو تصور کن که کل پذیرایی رو پر کردن... پذیرایی‌ای که نور مایل آفتاب کف‌اش رو روشن کرده. بادکنک‌هایی رو تصور کن که به زحمت بادشون کردم و بعدش به خاطر سرگیجه زیاد تا چند دقیقه روی کاناپه دراز کشیده بودم.

حالا توی تخیلات‌ات برو سراغ کادوها؛ دو تا بلیط شهربازی برای شب. تو باید سوار ترن‌هوایی بشی و می‌دونی حتی اگر بترسی اهمیتی نمی‌دم. هر وسیله‌ای که باعث حالت تهوع و جیغ بنفش بشه رو امتحان می‌کنیم و منم می‌ذارم برای پایان از چرخ و فلک استفاده کنیم.

منظره شهر از اون بالا با چراغ‌هاش خیلی چشم‌نوازه. ناخودآگاه لبخند می‌زنی و چشم‌هات هلالی می‌شه. باهم شیرکاکائوهامون رو هورت می‌کشیم.

بهت می‌گم ترکیب قرمز و مشکی خیلی بهت میاد و تو مثل همیشه در جوابم غرغر می‌کنی. دلم می‌خواد اون لحظه از لفظ کیوت برات استفاده کنم ولی این کار رو نمی‌کنم می‌دونی چرا؟ چون دلم نمی‌خواد زمان ارزشمندمون با همچین بحث تموم نشدنی‌ای تلف بشه.

وقت خداحافظی می‌رسه. و البته آخرین کادوت. با اینکه اختلاف قدی‌مون قابل فاکتورگیری نیست ولی جوری بغل‌ات می‌کنم که انگار سی سانتی ازت بلندترم و تو خواهرزاده هفت ساله‌امی. از همون بغل‌هایی که بعدش لباس‌ات بوی شور اشک می‌گیره، همون‌هایی که توشون یواشکی یه لبخند کوچیک ولی از ته دل می‌زنی، از همون‌هایی که صادقانه و گرمن، از همون‌هایی که مثل یه عایق دربرابر حس تنهایی عمل می‌کنن.

ای کاش می‌تونستم همه این ها رو انجام بدم ولی می‌دونی که فعلا نمی‌تونم. اما با شجاعت می‌تونم قول‌اش رو برای یه روزی توی آینده بدم... پس منتظر بمون.

تولدت هم مبارک. (=null

Thank youFor loving me when you don't have to

پی‌نوشت: تولدت یادم نرفته بود. چند روز قبل یهو بهم الهام شد دهم مهر تولد کیه. (=

پی‌نوشت2: تا وقتی که بخوای، تمام تلاشم رو می‌کنم که پشتت بمونم. 3>

برای روزی که باد بین موهای فرفری‌ات بِوَزه؛ بدون هیچ مانعی.
  • ۲۱
    • りゅ --
    • يكشنبه ۱۰ مهر ۰۱

    مناظره سیاسی، حدس انیمیشن و دفاع از حقوق بزغاله‌ها. ~

    null

    نظر کارشناسان خبره و متخصص این مرز و بوم درباب اعتراضات مرتبط با مهسا امینی، حجاب اجباری و جمهوری اسلامی !

    بهترین انیمیشن‌های تاریخ بشریت به همراه دیالوگ‌های طلایی؛ یک بازی مهیج !

    توطئه گوساله‌ها علیه بزغاله‌ها؛ ببعی‌ها حمایت خود را از قربانی اعلام کردند !

    عناوین بالا، همه و همه در کامنت‌های همین پست.^^

    با ما همراه باشید. ~

  • نظرات [ ۵۵۸ ]
    • りゅ --
    • چهارشنبه ۳۰ شهریور ۰۱

    وبلاگستان پآرسی. ~

    nullnullnull

    ۱.وبلاگ‌نویسی را چه زمانی ، چگونه آغاز کرده‌اید. چگونه آشنا شدید. از حال و هوای‌تان بنویسید؟

    اگر توی محاسباتم دچار خطا نشده باشم، اولین وبلاگ روزمره‌نویسی‌ام به این شکل رو سوم اسفند سال ۹۹ ساختم. آشنایی‌ام با بیان هم بر می‌گرده به اوایل کرونا، وقتی صبح تا شب نت گردی می‌کردم و تهش با وبلاگ فضایی‌ها آشنا شدم و از اونجا فهمیدم یه سرویسی به اسم بیان وجود داره. اصلا دلم نمی‌خواد وارد این بشم که اوایل دقیقا داشتم چه غلطی می‌کردم ولی خب تهش رسیدم به وبلاگ ایزومی‌چان که احتمالا  بدونید درحال حاضر کیه و متوجه شدم می‌شه توی همچین سبکی هم وبلاگ‌نویسی کرد. در هر صورت من اون اوایل بیش از حد تباه و حال بهم زن بودم. حالا برام مهم نیست شما خلافشو فکر کنید مهم اینه که خودم از منِ اون زمان واقعا متنفرم. حس و حالم هم... خب ذوق زده بودم و حس می‌کردم یه دهکده گم شده رو کشف کردم. جوگیر شدنم رو هم نمی‌شه نادیده گرفت. :دی

    null

    ۲. آیا وبلاگ‌نویسی چارچوب و قوانین خاصی داره؟ منظور نوشتن است. آیا باید به قواعدی پایبند بود؟نظر شخصی خودتون رو بگین؟

    آزادی مطلق وجود نداره پس بله؛ وبلاگ‌نویسی هم اصولی داره. بسته به محتوایی که قراره به رشته تحریر در بیاد باید یه سری چیزها رو رعایت کرد. عام‌ترینش هم رعایت قواعد نگارشی و املای کلماته. *جوری که رو این موارد وسواس دارم.<<<* ولی خب اگر بخوایم بگیم برای نوشتن فقط یه سبک یا یه قلم یا یه محتوا قابل قبوله، باید گفت خیر این‌طور نیست. البته این سوال جای بحث داره و نمی‌شه توی یه پاراگراف بهش یه پاسخ کامل داد. خلاصه بگم، نمی‌شه هر چیزی رو به هر روشی نوشت.

    null

    ۳. برای چه کسی یا چه کسانی می‌نویسید‌ (مخاطب هدف وبلاگ شما چه کسانی هستند به نظر خودتان و با بررسی که نموده‌اید)؟

    اونایی که دنبالم کردن، نظر می‌دن و استقبال می‌کنن. اونایی که سطحشون خیلی بالاتر از منه و دنبال جلب رضایتشون و کشوندنشون به وبلاگم هستم. *می‌دونم این مورد زیاد جالب نیست ولی خب چه می‌شه کرد...* و شاید هم برای خود دیروز، امروز و آینده‌ام؟

    null

    ۴. وضعیف فعلی وبلاگستان و وبلاگ‌های فارسی را چگونه می‌بینید؟

    به طرز عجیبی نامتوازن شده. یعنی... شما از یه طرف می‌بینید یه سری آدم فرهیخته و باحال دارن این صنعتو به سختی جلو می‌برن و نمی‌ذارن نابود شه؛ از یه طرف دیگه چند تا بزغاله ریختن تو بیان و جاهای دیگه و به معنای واقعی کلمه وبلاگ رو مکانی برای بچه‌بازی و *** خودشون دیدن. اما خب اون دسته اول... باید بگم مایه افتخارن و از همینجا بهشون دست‌مریزاد می‌گم.

    null

    ۵. گمان می‌کنید برای کپی نشدن باید چه کار کرد؟ آیا خودتان درگیر این مساله شدید؟ چه راه‌حلی را انجام داده‌اید؟ بنظرتان کپی کردن خوب است؟

    کاری از دست من یا تو بر نمی‌آد فقط باید فرهنگ‌سازی بشه که مردم یاد بگیرن وقتی کسی دلش نمی‌خواد محتوایی که تولید کرده حتی با ذکر منبع جای دیگه‌ای پخش نشه این کار رو نکنه. بعضی ها هم کلا مشکلی با این قضیه ندارن. مثل ایشون که من همه جوره تحسینشون می‌کنم. :) برای خودم هم تا حالا اتفاق نیوفتاده. دست کم خودم ندیدم کسی چیزی رو کپی کنه.

  • ۱۴
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • りゅ --
    • چهارشنبه ۱۶ شهریور ۰۱

    Incantation

    nullnullnull

    I really wish
    you can open your eyes every day
    .and be very happy

    کیانا می‌گه دهن ما آدما همیشه درحال کار کردنه و نمی‌تونیم خفه خون بگیریم، پس حداقل وقتی زبونمون داره می‌چرخه چرا به خوب نچرخه؟ چرا باید مدام حرفای بد به زبون بیاریم و بدون توجه به عواقبش و صرفا برای گفتن مزخرفات توی ذهنمون به دیگران آسیب بزنیم؟ و من هر روز دارم مصداقش رو توی زندگیم می‌بینم. از بعضی از همکلاسی هام که بیخودی از معلم ریاضی بد می‌گن گرفته تا خانواده‌ام که خواسته یا ناخواسته با ساده ترین حرف هایی که به زبون میارن کاری می‌کنن احساس خفگی بکنم و حتی از نجات خودم و حس کردن شادی واقعی بدون تلخی‌ای که ته زبونم مزه‌اش رو تغییر بده ناامید بشم. درسته الان سعی می‌کنم هرطور شده اون شمع لعنتی درونم رو روشن نگه دارم و توی تاریکی گم نشم، ولی اگر یه روز اون هم خاموش شد و تنها شدم چی؟ اون موقع باید مثل تموم این سال های زندگیم پوچ باشم و پوچ بمیرم؟ ممکنه حق با مامانم باشه و اینا فقط افکار امروزم باشن که تحت تاثیر هورمون های لعنت شده نوجوونی‌ان، ولی چه اهمیتی داره وقتی بقیه به این آتیشی که به خاطر همون هورمون ها به جونم افتاده بیشتر دامن می‌زنن و اجازه می‌دن بسوزم؟

    امروز اون دستی که یقه لباسم رو از پشت گرفته و نمی‌ذاره جلوتر برم چیه؟ چرا وقتی معلم ها و حتی مدیر هم ازم راضی‌ان و مشاور هم می‌گه دارم خوب پیش می‌رم نمی‌تونم باور کنم کارم خوبه؟ این خودکم‌بینی از کجا نشأت می‌گیره؟ گذشته‌ای که ازش فراری ام و دفنش کردم تا کمتر آزارم بده؟ وقتی حتی سرچشمه این وضعیت منزجرکننده رو نمی‌دونم چطوری قراره حلش کنم و راهم برای ساختن یه "زندگی" هموار تر بشه؟ شاید فقط دارم اشتباهات خودم رو با مقصر دونستن بقیه نادیده می‌گیرم. آره، شاید خودم فرصت زندگی کردن رو از خودم گرفتم. شاید خودم به جای جنگیدن، رنج کشیدن رو انتخاب کردم. من تلاش می‌کنم تا خوبی ها رو ببینم و در حق کسی بی انصافی نکنم، تلاش می‌کنم تا بپذیرم اطرافیانم نمی‌تونن بی نقص باشن، تلاش می‌کنم تا باور کنم یه روزی بالاخره با تفاوت های هم کنار میایم و می‌تونیم با خوشحالی در کنار هم وقت بگذرونیم، اما آخرش من می‌مونم و تنفری که از ته دل نیست، اما از درون اذیتم می‌کنه و باعث می‌شه از خودم خالت بکشم.

    فقط می‌خوام بگم، دیدن زیبایی در نقص ها چیزی نزدیک به غیرممکنه و این اذیتم می‌کنه. می‌دونم توی وضعیت امروزم هم من مقصرم و هم محیط اما اینکه سهم هرکدوم چقدره چی؟ چطوری می‌تونم عادلانه هرکسی رو محکوم کنم و اون ترازوی مزخرف توی حالت تعادلش باشه؟ بیشتر شبیه یه طلسمه، طلسمی که نمی‌ذاره خودم رو گناهکار بدونم چون به قدر کافی از طرف همه، حتی خودم، سرزنش شدم. انگار دیگه توانایی پذیرفتن مسئولیت هیچ چیزی رو ندارم و نمی‌تونم توی دادگاهی که هر روز توی سرم داره کل وجودم رو قضاوت می‌کنه بایستم و بگم اتهامم رو می‌پذیرم. اما حداقل حالا می‌دونم واضح‌ترین گناهم کنجکاوی زیاده، چون شاید نویسنده داستانم دلش نمی‌خواسته اینقدر توی جزئیات و مفهوم پشت هر اپیسود و یا حتی هر جمله متمرکز بشم. شاید فقط قرار بوده طبق خط داستانی‌ای که برام در نظر گرفته پیش برم و اینقدر پی شفاف سازی تک تک مراحل زندگی‌ام، از آینده گرفته تا امروزم و تلاش برای دونستن چیزی که حتی خودمم نمی‌دونم چیه نباشم.

  • ۱۴
  • نظرات [ ۵۶ ]
    • りゅ --
    • سه شنبه ۸ شهریور ۰۱

    چالش ۱۹-سواله‌ی مرینا !

    ۱. خودت را معرفی کن.

    اول هر معرفی اصولا آدم ها سلام می‌کنن. پس سلام؛ من سلین هستم یا دست کم اینجا سلین صدام می‌کنن. هنوز به هویت و ماهیت اصلی خودم پی نبرده‌ام، بنابراین نمی‌تونم خودم رو انسان یا حتی یه موجود زنده خطاب قرار بدم. کمال‌گرا نیستم اما نه در نوشتن؛ چون در اون صورت تمام تلاشمو می‌کنم تا بهترین چیزی رو که می‌تونم ارائه بدم. مثل خیلی از آدم‌های دیگه به انواع هنر علاقه دارم و تازگی ها هم دارم توی فیلم دیدن پیشرفت می‌کنم. هر چیز مربوط به روانشناسی، پیچیدگی، ابهام و سادگی‌هایی که همه ازشون بی‌تفاوت رد می‌شن جزو لیست علاقه‌مندی‌هامه. خلا های روحی-روانی زیادی دارم اما چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌ده جامعه-هراسی و روابط اجتماعی به شدت داغونمه. تلاش می‌کنم تا یه بنیان فکری مستقل و منسجم داشته باشم و تنها چیزی که بهش اعتماد دارم خودم و منطقه.

    null

  • نظرات [ ۱۱۳ ]
    • りゅ --
    • پنجشنبه ۳ شهریور ۰۱

    ñ روز، ñ جمله از بیان ~

    nullnullnull

    درود ~

    جهت روشن شدن ستاره‌ام و البته شرکت دوباره در این چالش که گمونم شروع کننده‌اش هم خودم بودم، تصمیم گرفتم این پست رو بذارم. (نمی‌دونم چرا تا با لپتاپ اومدم بیان اینقدر سرعت نت کند شد... لعنت به این شانس.)

    می‌دونم مدل اصلیش اینطوری بود که توی بازه زمانی سی روزه، اونم هر روز یک جمله نقل قول از یکی از بیانیون (پست‌هاشون، کامنت‌هاشون و...) این چالش رو جلو ببریم اما به دو دلیل برای خودم کردمش n روزه؛

    اولاً من امسال کنکور دارم و نمی‌تونم هر روز بشینم کل بیان رو شخم بزنم واسه یه جمله و ثانیاً، اینطوری محدودیتی هم ندارم و می‌تونم تا زمانی که به عنوان یه بلاگر اینجا فعالیت می‌کنم هر جا جمله‌ای دیدم که به نظرم عمیق اومد به این پست اضافه‌اش کنم.

    یه تغییر ریز دیگه هم که دادم اینه که علاوه بر نوشتن منبع و گذاشتن لینک وبلاگش برای شما، کنارش اسم اون پست رو هم می‌نویسم تا اگر خواستید برید و پیداش کنید. یه جورایی شبیه نوشتن یه نقل قول از یه کتاب می‌شه اونم با ذکر نویسنده‌اش و به نظرم بامزه و باحال میاد. D:

    پر حرفی دیگه نمی‌کنم، فقط خوشحال می‌شم سری به وبلاگ‌هایی که لینک می‌شن و پستایی که اسمشون رو می‌گم بزنید^^

    null

    1. من تو را باور ندارم؛ همچو تابستان که برف را، یا که پاییز، سبز را.

    آنیما، بابا لنگ دراز.

     

    2. شاید اگه من، ′رها′ نبودم می‌تونستم واقعا آزاد باشم.

    میکا، شاید.

     

    3. جامعه به جایی رسیده که ادمای باهوش نمیتونن نظرشونو بدن چون به آدمای احمق برمیخوره.

    آیسان، ready or not.

  • ۲۰
  • نظرات [ ۷۶ ]
    • りゅ --
    • دوشنبه ۳۱ مرداد ۰۱

    هزاران کلمه، در دل سه عبارت ~

    دیگر تنهایم نگذار

    من متأسفم و همیشه دوستت دارم

    از طرف پنی.

    null

    تولدی دوباره؛

    تکرار لحظه ها؛

    و پایانی شور انگیز =)

    null

     

    داستان خیلی کوتاه 81:

    یک نفس زندگی؛

    میلیون ها گل rose ~

    null

    کاش من ماهت بودم،

    24 ساعت؛

    از جنس رنگ :)

    null

    ...So Much Frustration

    ;promise

     (: you can let it go

    null

    ;Yesterday when I was young

    ;This 2 Years Old Girl

    was Still learning

    null

    When You're Gone

    love is gone

    ?should I go back

  • ۱۳
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • りゅ --
    • دوشنبه ۲۴ مرداد ۰۱

    چــِـــرآ ... ؟

    این موزیک ویدیو رو قبل کنکور دیدم. حدود فروردین اردی بهشت...

    و همون موقع منو یاد تو انداخت. به خودم قول دادم یه روز اینو بهت بدم. اکثرا اینجور ویدیوها رو برا تولد طرف نگه می دارم. ولی اون موقع از تولدت تازه گذشته بود و من باید یک سال صبر می کردم. و خب تا یک سال بعد کی مرده کی زنده...

    و تصمیم گرفتم تو وب خودت پستش کنم که برات بمونه :)

    امیدوارم دوستش داشته باشی دارک چاکلت من🍫🤍💫

     

    + شاید بتونی به عنوان یه هدیه برا قبل تلاش های کنکورت در نظر بگیری ...

  • نظرات [ ۴۴ ]
    • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
    • شنبه ۸ مرداد ۰۱
    | Wabi Sabi |
    seeing beauty
    in imperfections of life

    ♪♪♪

    قرار نبود از یه داستان کودکانه فراتر بره، قرار نبود بین هزارتوی درد و سردرگمی رها بشیم. بهمون گفتن رنج کشیدن یه انتخابه و ما باورش کردیم؛ هرچند اون جوهری بود که داستان نفس‌های پی‌درپی‌مون باهاش نوشته شد.

    ♪♪♪
    منوی وبلاگ
    بِه قَلَمِ :