۱۷ مطلب توسط «جوجه کلاغ زشت» ثبت شده است

آنتی هیستامین

نسخه دارو، شوینده صورت، بلیت بخت‌آزمایی.

روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزت رو حدس بزنه.

—★

پی‌نوشت: دوتاش رو اینجا دارم، یکیش رو اونجا.

  • نظرات [ ۳ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • سه شنبه ۲۹ بهمن ۰۴

    شِن

    «ما کجاییم؟»

    ماهی پرسید.

    «کف اقیانوس.»

    مرجان جواب داد.

    «پس چرا نمی‌تونم نفس بکشم؟»

    مرجان چیزی نگفت. ماهی روی شن‌ها و زیر آفتاب خوابیده بود.

    روز چهارم: من هنوز مطمئن نیستم که واقعا «اینجا»م.

    —★

  • نظرات [ ۶ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • شنبه ۲۶ بهمن ۰۴

    نوستالژی

    °null°

    پریروز بالاخره ترم ۵ با فرستادن کار کلاسی یکی از درس‌هام تموم شد. جالبه که تا هر ترم تموم بشه من پیر می‌شم ولی دوران لیسانس داره خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرشو می‌کردم می‌گذره. مطمئن نیستم خیلی دلم برای این روزها تنگ بشه... اونقدرها هم برای من خاص نبود. دوست‌های خوبی پیدا کردم و با یکی از بهترین اساتید زندگیم آشنا شدم ولی بقیه‌اش؟ قراره به سمت زباله‌دونی حافظه‌ام هدایت بشه. گاهی از ته دلم به آدم‌هایی که واقعا عاشق دوران دانشجویی‌شون هستن حسودیم می‌شه. با خودم فکر می‌کنم مشکل از دانشگاهمه؟ از رشتمه؟ یا شاید صرفا پسرهای احمق همکلاسیم؟ و خب اگر بخوام با خودم صادق باشم، به گمونم مشکل اصلی منم. انگار اون بخشی از مغزم که مسئول حس نوستالژی و دلتنگی برای گذشته‌ست یکم خرابه، و شاید همین بزرگترین دلیل آمادگی همیشگی من برای رها کردن، حذف کردن و قطع ارتباط کردنه. دروغ چرا، وقتی به پپرونی‌های یهویی‌ای که با بچه‌ها خوردم، کتاب شعر مفتی که گرفتم، اونوهایی که بازی کردم و ولگردی‌هایی که باعث شد وارد جهان موازی بشم فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم. ولی این با آرزوی برگشتن به عقب فرق داره. و من همون اندازه که از آینده می‌ترسم، از گذشته هم فراری‌ام. 

    بگذریم‌. فعلا سرم با یه کیدرامای جدید گرمه و همین خوبه. 

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • پنجشنبه ۲۴ بهمن ۰۴

    یادم نمی‌ره

    می‌گن توی جهنم اینقدر کیسه‌های زجر روی شونه‌هات سنگین می‌شن که انگار همه چی روی دور کنده. پس مدام به ساعت خیره می‌شی تا ببینی کی تموم می‌شه. هیچ‌کس اونجا گذر زمان رو فراموش نمی‌کنه. 

    روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

    —★

    پی‌نوشت: برای امروز واقعا چیزی نداشتم که بنویسم چون از وقتی یادم می‌آد (حتی در شادترین لحظات زندگیم) می‌دونستم همه چیز در نهایت می‌گذره و تموم می‌شه.

    پی‌نوشت۲: روز اول و روز دوم.

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • جمعه ۲۷ دی ۰۴

    Always with(in) me

    بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن. بخشی از من هست که میون قدم‌های لرزونت اینقدر گره خورده که وقتی ایستادی، تبدیل شده به یه گوله کاموا. مفاصل انگشت‌هام هنوز لا به لای بوسه‌های گاه و بی‌گاهت وول می‌خورن و هر نفسی که می‌کشم وارد ریه‌های کبود تو می‌شه. بخشی از من هست که روی پوست سرت نشسته و به موهای همیشه نم‌دارت چنگ می‌زنه تا پایین نیوفته. با زانو‌های من فرار می‌کنی و می‌ذاری شیرینی من بین دندون‌های چفت شده‌ات بپوسه، پس سایه‌ سنگینم رو روی شونه‌هات می‌اندازم تا آهسته‌‌تر دور بشی. بخشی از من هست که پشت شیار‌های مغزت از ترس کابوس‌هایی که هر لحظه تکرار می‌شن پنهون شده. ستون فقراتم مثل یه شال دور گردنت می‌پیچه و گوشت تنم مثل آخرین قطره‌های اشکت روی زمین می‌ریزه. من رو نمی‌شنوی چون آخرین صدایی که داشتم رو با ترس قورت دادی و اجازه دادی تمام پوستم مثل کفن بدنت رو بپوشونه. بخشی از من هست که مثل ضربان‌های قلب فرسوده‌ات به پشت پلک‌هات ضربه می‌زنه تا بیدار بمونی. استخون‌هایی که با خاطراتت پوک‌ شدن رو از اعماق وجودم بی درد و تردید بیرون کشیدم تا اسکلت ناقصت رو دوباره سر پا کنم‌. بخشی از من هست که مثل یه غده زیر گلوت جا خوش کرده و تو پیله‌ای هستی که امید داره پروانه‌اش کنه. تو چند قدم بالا‌تر بین زمین و آسمون معلقی و با آفتاب یکی شدی، من یه لکه بزرگ خونم که پاشیده شده‌ روی آسفالت و نور تو تبخیرش نمی‌کنه، فقط می‌سوزونه. بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن، تا شاید جوونه بزنی.

    روز دوم: گاهی وقت‌ها حس می‌کنم یه بخشی از من داره یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

    —★

  • نظرات [ ۳۳ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

    Forever, the prey

    جواب نمی‌دن. هیچ کدوم، حتی برای یک بار، جواب ندادن و نخواهند داد. با فریادی که گوشت رو کر کنه، با جیغ‌هایی که تار‌های صوتیم رو پاره کنه، یا با صدایی به آرومی نجواهای شبانه میون عبادت، مهم نیست با چی و به شکلی حرف بزنم؛ گوشی که نه کره نه کم‌شنوا، بلکه اصلا وجود نداره، هرگز نمی‌شنوه. پس صدای من جواب نمیده. ناسزاهای ادیبانه یا فحش‌های کوچه خیابونی. خواهش‌هایی با حفظ شان انسانیتم، یا التماس با زیر پا گذاشتن ته مونده غرور و شخصیتم. با عمری که قطره‌ قطره به فاضلاب شهری رسید یا آینده‌ای که در نطفه خفه شد. با هر کدوم حرف بزنم، جواب نمی‌دن. مهم نیست اونی که می‌سوزه یه سطل آشغال بدبو باشه از تمام رنج‌هام یا جسم کبودم زیر لگد‌های تحقیرآمیزت؛ صدای جلز و ولزش جواب نمی‌ده. جوونی رو بغل گرفتم و با زانو‌هام به ستون فقراتش فشار می‌آرم تا ساکت بمونه، تا لال بمیره، چون این‌ها هیچ کدوم جواب نمی‌دن. پس من یه روز کابوس می‌شم و وقتی سرت رو روی بالشی که از آرزوهای من ساختی گذاشتی، تمام مغزت رو می‌بلعم؛ به امید اینکه اونجا من یه مترسک ۱۶۰ سانتی مقابل گلوله‌های تو نباشم. به امید اینکه این بار تو بشی شکار و من مثل یه تیرکس خدا می‌دونه چند متری، با غرش‌هایی که گوش‌های درازت ازشون در امان نیستن، جثه ساخته شده از لجنت رو مثل تمام زندگیم پاره پاره کنم. و اونجا چیزی که قرار نیست جواب بده، منم.

    روز اول:  من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن.

    —★

    پی‌نوشت: با تشکر از نوبادی و سولویگ زیبا که بانی خیر شدن. 3/>

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • جوجه کلاغ زشت
    • چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴

    Unhinged

    از خودم دلگیرم.

    • جوجه کلاغ زشت
    • جمعه ۱۵ شهریور ۰۴
    Wabi Sabi is the art of accepting your scars, even without trying to draw any stars around them

    —★

    من یه کلاغم که سال‌هاست دنبال بارونه.

    —★

    آبی خاکستری سیاه

    —★

    چه سرنوشت غم‌انگیزی
    که کرم کوچک ابریشم
    تمام عمر قفس می‌بافت
    ولی به فکر پریدن بود
    - حسین منزوی

    —★

    .to wander, is to live here
    - غزل
    پیوندها