جواب نمی‌دن. هیچ کدوم، حتی برای یک بار، جواب ندادن و نخواهند داد. با فریادی که گوشت رو کر کنه، با جیغ‌هایی که تار‌های صوتیم رو پاره کنه، یا با صدایی به آرومی نجواهای شبانه میون عبادت، مهم نیست با چی و به شکلی حرف بزنم؛ گوشی که نه کره نه کم‌شنوا، بلکه اصلا وجود نداره، هرگز نمی‌شنوه. پس صدای من جواب نمیده. ناسزاهای ادیبانه یا فحش‌های کوچه خیابونی. خواهش‌هایی با حفظ شان انسانیتم، یا التماس با زیر پا گذاشتن ته مونده غرور و شخصیتم. با عمری که قطره‌ قطره به فاضلاب شهری رسید یا آینده‌ای که در نطفه خفه شد. با هر کدوم حرف بزنم، جواب نمی‌دن. مهم نیست اونی که می‌سوزه یه سطل آشغال بدبو باشه از تمام رنج‌هام یا جسم کبودم زیر لگد‌های تحقیرآمیزت؛ صدای جلز و ولزش جواب نمی‌ده. جوونی رو بغل گرفتم و با زانو‌هام به ستون فقراتش فشار می‌آرم تا ساکت بمونه، تا لال بمیره، چون این‌ها هیچ کدوم جواب نمی‌دن. پس من یه روز کابوس می‌شم و وقتی سرت رو روی بالشی که از آرزوهای من ساختی گذاشتی، تمام مغزت رو می‌بلعم؛ به امید اینکه اونجا من یه مترسک ۱۶۰ سانتی مقابل گلوله‌های تو نباشم. به امید اینکه این بار تو بشی شکار و من مثل یه تیرکس خدا می‌دونه چند متری، با غرش‌هایی که گوش‌های درازت ازشون در امان نیستن، جثه ساخته شده از لجنت رو مثل تمام زندگیم پاره پاره کنم. و اونجا چیزی که قرار نیست جواب بده، منم.

روز اول:  من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن.

—★

پی‌نوشت: با تشکر از نوبادی و سولویگ زیبا که بانی خیر شدن. 3/>