۳ مطلب با موضوع «چالش :: ۱۰ روز» ثبت شده است.

می‌گن توی جهنم اینقدر کیسه‌های زجر روی شونه‌هات سنگین می‌شن که انگار همه چی روی دور کنده. پس مدام به ساعت خیره می‌شی تا ببینی کی تموم می‌شه. هیچ‌کس اونجا گذر زمان رو فراموش نمی‌کنه. 

روز سوم: من یادم می‌ره که زمان قراره بگذره، نه اینکه بمونه.

—★

پی‌نوشت: برای امروز واقعا چیزی نداشتم که بنویسم چون از وقتی یادم می‌آد (حتی در شادترین لحظات زندگیم) می‌دونستم همه چیز در نهایت می‌گذره و تموم می‌شه.

پی‌نوشت۲: روز اول و روز دوم.

بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن. بخشی از من هست که میون قدم‌های لرزونت اینقدر گره خورده که وقتی ایستادی، تبدیل شده به یه گوله کاموا. مفاصل انگشت‌هام هنوز لا به لای بوسه‌های گاه و بی‌گاهت وول می‌خورن و هر نفسی که می‌کشم وارد ریه‌های کبود تو می‌شه. بخشی از من هست که روی پوست سرت نشسته و به موهای همیشه نم‌دارت چنگ می‌زنه تا پایین نیوفته. با زانو‌های من فرار می‌کنی و می‌ذاری شیرینی من بین دندون‌های چفت شده‌ات بپوسه، پس سایه‌ سنگینم رو روی شونه‌هات می‌اندازم تا آهسته‌‌تر دور بشی. بخشی از من هست که پشت شیار‌های مغزت از ترس کابوس‌هایی که هر لحظه تکرار می‌شن پنهون شده. ستون فقراتم مثل یه شال دور گردنت می‌پیچه و گوشت تنم مثل آخرین قطره‌های اشکت روی زمین می‌ریزه. من رو نمی‌شنوی چون آخرین صدایی که داشتم رو با ترس قورت دادی و اجازه دادی تمام پوستم مثل کفن بدنت رو بپوشونه. بخشی از من هست که مثل ضربان‌های قلب فرسوده‌ات به پشت پلک‌هات ضربه می‌زنه تا بیدار بمونی. استخون‌هایی که با خاطراتت پوک‌ شدن رو از اعماق وجودم بی درد و تردید بیرون کشیدم تا اسکلت ناقصت رو دوباره سر پا کنم‌. بخشی از من هست که مثل یه غده زیر گلوت جا خوش کرده و تو پیله‌ای هستی که امید داره پروانه‌اش کنه. تو چند قدم بالا‌تر بین زمین و آسمون معلقی و با آفتاب یکی شدی، من یه لکه بزرگ خونم که پاشیده شده‌ روی آسفالت و نور تو تبخیرش نمی‌کنه، فقط می‌سوزونه. بخشی از من هست که چند متر زیر زمین می‌خزه و تابوت‌ها رو با زبونش خیس نگه می‌داره تا شاید جوونه بزنن، تا شاید جوونه بزنی.

روز دوم: گاهی وقت‌ها حس می‌کنم یه بخشی از من داره یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

—★

پی‌نوشت: با نظراتتون اینجانب رو خوشحال کنید. 3/>

جواب نمی‌دن. هیچ کدوم، حتی برای یک بار، جواب ندادن و نخواهند داد. با فریادی که گوشت رو کر کنه، با جیغ‌هایی که تار‌های صوتیم رو پاره کنه، یا با صدایی به آرومی نجواهای شبانه میون عبادت، مهم نیست با چی و به شکلی حرف بزنم؛ گوشی که نه کره نه کم‌شنوا، بلکه اصلا وجود نداره، هرگز نمی‌شنوه. پس صدای من جواب نمیده. ناسزاهای ادیبانه یا فحش‌های کوچه خیابونی. خواهش‌هایی با حفظ شان انسانیتم، یا التماس با زیر پا گذاشتن ته مونده غرور و شخصیتم. با عمری که قطره‌ قطره به فاضلاب شهری رسید یا آینده‌ای که در نطفه خفه شد. با هر کدوم حرف بزنم، جواب نمی‌دن. مهم نیست اونی که می‌سوزه یه سطل آشغال بدبو باشه از تمام رنج‌هام یا جسم کبودم زیر لگد‌های تحقیرآمیزت؛ صدای جلز و ولزش جواب نمی‌ده. جوونی رو بغل گرفتم و با زانو‌هام به ستون فقراتش فشار می‌آرم تا ساکت بمونه، تا لال بمیره، چون این‌ها هیچ کدوم جواب نمی‌دن. پس من یه روز کابوس می‌شم و وقتی سرت رو روی بالشی که از آرزوهای من ساختی گذاشتی، تمام مغزت رو می‌بلعم؛ به امید اینکه اونجا من یه مترسک ۱۶۰ سانتی مقابل گلوله‌های تو نباشم. به امید اینکه این بار تو بشی شکار و من مثل یه تیرکس خدا می‌دونه چند متری، با غرش‌هایی که گوش‌های درازت ازشون در امان نیستن، جثه ساخته شده از لجنت رو مثل تمام زندگیم پاره پاره کنم. و اونجا چیزی که قرار نیست جواب بده، منم.

روز اول:  من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن.

—★

پی‌نوشت: با تشکر از نوبادی و سولویگ زیبا که بانی خیر شدن. 3/>