nullnullnull

امتحاناتمون مجازی شدن و اصلا بابتش خوشحال نیستم. ترجیح می‌دم حضوری برم دانشگاه و در یک شرایط برابر با همکلاسی‌هام امتحان بدم نه توی خونه وقتی ابزار تقلب فراهمه و اساتید گرامی قراره با پیش فرض اینکه انجامش دادیم برگه‌ها رو تصحیح کنن. به مامانم گفتم دو ترم متوالیه دقیقا موقع امتحانات بلاهای عجیب و غریب سرمون می‌آد و واقعا از حد تحملم خارج شده. کارشناسی تا اینجا اصلا و ابدا خوب نگذشته و بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که فارغ‌التحصیل شم.

اوایل کارم رو خیلی دوست داشتم و دستمزد کمش به چشمم نمی‌اومد ولی الآن واقعا انگیزه‌ام رو از دست دادم. دلم می‌خواد واقعا ول کنم و چند ماه توی خونه بمونم به امید اینکه یا بپوسم و تموم شم یا سرم به یه جایی بخوره و چشمم به جمال روحیه‌ای که سال‌هاست ندارمش، روشن شه. تازه من اونقدر انسان پر خرجی هم نیستم و سر کوچیکترین و مسخره‌ترین چیزی که می‌خوام بخرم سه ماه فکر می‌کنم و هزار بار هم پشیمون می‌شم. با این حال وقتی زحمتی که می‌کشم رو با دریافتیم مقایسه می‌کنم می‌بینم نمی‌صرفه. البته توی این مملکت خیلی وقته هیچ کاری صرفه اقتصادی نداره. 

خلاصه همه چیز خیلی قر و قاطی شده. ای کاش می‌شد برای یه مدتی بدون استرس و نگرانی به معنای واقعی کلمه هیچ کاری نکنم؛ یا حداقل هر کاری دلم خواست بکنم بدون اینکه عواقبی براش باشه. دلم می‌خواد به فلانی بگم باهات حال نمی‌کنم، به اون یکی فلانی بگم خودت هر شکری دوست داری بخور و وقت منو نگیر، به یه فلانی دیگه بگم برو با همون فلانی خوش باش. بعدش برم زیر پتو و آهنگ گوش کنم و تصور کنم یه گربه چاقالو توی بغلمه. 

bye (thanks for stopping by)
Warm
Magic Spirit

پی‌نوشت: اینجا رو هم به یکی از ترک‌های این مینی‌ آلبوم بی‌نظیر منور کردم. <":

پی‌نوشت۲: یکم بی‌ربط و مسخره‌ست که اینجا بگمش ولی از پسر‌های کلاس‌مون متنفرم. از تک تک‌شون بلا استثنا. یعنی شما یه انسان نرمال بین این‌ها پیدا نمی‌کنید. همه از دم تحفه، یکی از یکی بچه‌سال‌تر و بی‌مسئولیت‌تر. حالا نه که دخترهامون خوب باشن؛ اونا هم کم کله‌ام رو خراب نکردن. ولی امان از این پسرها. از خدا می‌خوام هیچ وقت تحت هیچ شرایطی دوباره با هیچ کدوم‌شون یک جا نباشم.