*:・゚✧*:・゚

وسط کارگاه اکسل اومدم اینجا به امید اینکه ضبطش رو بعدا ببینم. انگشت شصت دست راستم انگار در یک مرحله قبل از فلج شدنه، برای همین تایپ کردن با کیبورد لپتاپ راحت‌تره. دلم برای پیچوندن و پناه آوردن به اینجا تنگ شده بود.

داخل یه کانال دیلی جوین شدم که مال یک خانم روسی زیباست. اینکه چطور پیداش کردم البته خودش یک داستان جداست که اینجا جای گفتنش نیست، ولی خب می‌خواستم بگم که همین چند ساعت پیش چند تا عکس و یک ویدیو از خودش آپلود کرد درحالی که توی قطار بود و داشت اسکرپ‌بوک درست می‌کرد. همه چیز زیادی تر تمیز و aesthetic بود؛ درست مثل فیلم‌ها. انگار که خانم روسی از پینترست برای تولید محتوا پول می‌گرفت یا اصلا خودش از سهام‌داران اصلی این پلتفرم بود.

چون صدای این مدرس اکسل توی گوشمه نمی‌تونم خوب تمرکز کنم و هی یادم می‌ره می‌خواستم چی بگم. درباره این خانم روسی گفتم تا بعدش اضافه کنم چرا زندگی من، یا شاید هم ما، اینطوری نیست. به نظر می‌اومد بدون دغدغه جدی‌ای درباره آینده که از پا درش بیاره داره زندگی می‌کنه. بدون مشکلی با چهره‌اش، بدنش، وضعیت مالیش و ... . نمی‌خوام کسی بهم بگه از روی ظاهر قضاوت نکن و فلان. حداقل اون یه چیزی برای تظاهر و خوب جلوه دادن همه چیز داره ولی ما چی؟ سگ ریده تو بختت جوون ایرانی.

بازم می‌خواستم بنویسم ولی فکر کنم همینقدر حق مطلب رو ادا کنه، آخه نمی‌خوام طولانی شه. فقط می‌خواستم ستاره رو روشن کنم و کم کم تمرین کنم تا به وبلاگ‌نویسی برگردم. گور پدر تجربه‌های تلخی که بیان بهمون داد؛ تهش اینجا از بقیه جاها امن‌تره و آدم‌هاش کمتر قضاوتت می‌کنن. خلاصه که می‌دونم پرت و پلا شد ولی باز از هیچی بهتره. به امید اینکه دفعات بعدی حرف‌های شنیدنی‌تری برای گفتن داشته باشم. اکسل هم خیلی خسته کننده‌ست.

.